تبليغاتX
در بزم و رزم زندگي
روز بی حوصلگی .

همیشه از شنبه ها متنفر بودم .

بیشترین مشق رو تو مدرسه برای روز شنبه می نوشتیم و امتحانها حتما شنبه بود به علاوه مراسم ویژه اول هفته .

سربازی که رفتم شنبه ها همه هر چی سربازو سرهنگ و ... تو تهران بود جمع می شدن ونک (نه خود میدون) تا یه پرچم رو ببرن بالا . بعدش هم جلوی فرمانده میدان رژه برن که نکبتی بود.

حالا هم که بیشترین ترافیک و سر و صدا و قراره کاری مال شنبه ست (مخصوصا اگه جناب مدیر عامل سر صبح شنبه در بدو ورود پاشون گیر کنه به سیم یه سه راهی برق که  یه بدبخت از همه جا بی خبر از وسط سالن رد کرده .... و با کت وشلوار مرتبی که برای جلسه پوشیده و سایر مخلفات بره تو دره اتاقش)

فکر کنم که یه روز شنبه بمیرم . به سوی تو

غريويم و غوغا

        اکنون،

              نه کلامي به مثابه مصداقي

                     که صوتي به نشانه ي رازي.

..

    يادگاريم و خاطره اکنون

                  دو پرنده

                       يادمان پروازي

                            و گلوئي خاموش

                                     يادمان آوازي.

 

+ نوشته شده در 86/07/28ساعت توسط امیر |

 

امروز اصلا حوصله ندارم و به خاطر همین بهتون سلام نمی کنم

از صبح نشستم پشت کامپیوتر و فقط تو وب ملق انداختم بقیه ام که طبق معمول فقط دارن

 می لومبونن (حداقل مفت خوری به راهه) .

کسی اجبارت نکرده دانلود کنی .اصلا دلم خواسته آهنگ قدیمی واسه دانلود بذارم

قصه دریا (آرتوش) .

عشق اول فقط یه خاطره است. .

 

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
                            باز برخواهم گشت
                                       تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :
                  ” آي باز كن پنجره را “
                                          پنجره را مي بندي ...

+ نوشته شده در 86/07/26ساعت توسط امیر |

 

خدا را شاکریم که تمام سریالهای تلویزیونی به خیر وخوشی تموم شد و باز هم بندگان خدا توانستند مشت محکمی بر دهان شیطان رجیم بزنند ، خب الحمدالله .

 

·         سریال میوه ممنوعه با اینکه داستان من و تو نبود اما تا قبل از قسمت آخر مثل خوندن یک قصه ، شیرین بود .

و اما قسمت آخر : حاج آقا فتوحی رفتند مسجد و بعد از کلی مشاعره با حاج اقا میر فندرسکی ، دست خدا رو گذاشتند تو حنا و خدا هم برای اینکه جلوی این هم بیننده تلویزیونی ثابت کنه هنوز وجود داره مجبور شد برای بارn  ام طبق معمول معجزه کنه .

بعدش حاج آقا گم شدن و همه در جستجو (دستت رو تو دماغت نکن!!!)

وباز هم طبق معمول!!! حاج آقا پیدا شدن و تصمیم گرفتن در پروسه وصال حاج خانم رو به آغوش بکشند که با رشادت آقازاده (سینا) و سایر اجناس مذکر حاضر جلوی این حرکت بی ناموسی گرفته شد و همه چی ختم به خیر شد. (پودر لباسشویی گاج خوشمزه و لذیذ +(|)=:=))

در آخر هم یک کنسرت تلفیقی از دف و گیتار برگزاز شد که صدای ساکسیفون می داد و در نهایت با اینکه آقا سینا با این همه گرفتاری اصلا درس نخونده بود ولی کنکور قبول شد .

(البته ناگفته نمونه به خاطر اینکه من آدم خیلی روشنفکری هستم معمولا به جز برای دیدن فوتبال و سریال پرستاران سراغ تلویزیون نمی رم ولی خب این بار اغفال شدم اونم به خاطر نصیریان.)

 

·         تلویزیون اما نشون داد که هنوز در ارائه برنامه های هنری چقدر هنرمنده اونها این بار تصنیف شور انگیز "ای ایران" استاد شجریان رو توسط یک گروه سرود و با ارگ و کیبورد اجرا کردن تا دست افتخاری رو از پشت بسته باشند .

 

·         جناب پرزیدنت بوش هم به جای عید فطر ، سال نو هجری قمری رو تبریک گفت – به نظر می رسه وجود شورای نگهبان تو امریکا هم لازمه تا دیگه هر کسی نتونه رئیس جمهور بشه و یا حداقل یک تست هوش از کاندیداها بگیرن .

 

·         و باز هم تیم لنگی ها با خوش شانسی از یک شکست سنگین فرار کرد!!!

 

·         بی سرو تهی مطالب و جمله نبندی ها رو هم به گندگی خودتون ببخشید آخه متعجلم (عجله دارم)  و باید برم.

+ نوشته شده در 86/07/24ساعت توسط امیر |

سلام..

چند روز پیش داشتم عکسی رو به دیوار مزین می کردم که یکی از پونس ها به روی زمین افتاد . همه جا رو گشتم ، همه چیزی رو پیدا کردم (حتی گمشده های خونه قبلی) الا پونس . گذشت تا دیروز .

خسته و گرسنه از شرکت به خونه رسیدم و غذا رو گرم کردم .

بد نیست بدونید در راستای بهینه سازی و جلوگیری از اتلاف وقت به جهت جمع کردن روزنامه (سفره سابق) معمولا پشت میز کامپیوترم غذا می خورم . (حتما تائيد می کنید که هیچ ربطی به تنبلی نداره) . البته این میز کاربردهای زیادی داره و تقریبا چیزی شیبه ماشین های کاروان هست با کمبود یک دستشویی .

بشقاب به دست و کاسه به سر به سمت میز رفتم ، جایی برای غذا خوردن نبود ، به ناچار روزنامه ای رو  با پا روی زمین پهن کردم البته روی زمین بود و من فقط یک صفحه بدرد نخور رو انتخاب کردم و با پا پیش کشیدم .

از جزئیات و شرح اقلام خوراکی درون سفره  و همچنین پروسه فرو دادن غذا بگذزیم .

از خوردن که فارغ شدم فکر جمع کردن ظرف ها واقعا عذاب آور بود . با این شکم پر ، پلک زدن هم مشکل بود چه برسد به جمع کردن ظرفها . و تازه تو اون لحظه بود که فهمیدم  زن داشتن چه مزیت هایی داره !!! مثلا می تونی ظرف های زنت رو هم جمع کنی و با این وسیله ابراز عشق کنی (خاک بر سرت امیر)

چاره ای نبود ، تصمیم گرفتم با یک حرکت انقلابی همه ظرف ها رو یکجا به سر منزل مقصود برسونم .

روزنامه مچاله شده ( سفره سابق مچاله شده ) و بطری آب رو به زیر بغل زدم ، قابلمه با ظرف ها تو یک دست و ماست همراه با بشقابی روی آن در دست دیگر ، لیوان به دهن و ..... (من واقعا شرمندم ، من اینجوری نبودم )

تعادلم رو حفظ کردم و به راه افتادم . همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان نمی دونم چه شد که گرفتار تیر غیب شدم و به زمین چسبیدم .

قابلمه با محتویاتش یک طرف ، ظرف ها ولو شد ، خورشت ریخت ، ماست چپه شد و در نهایت راحت بگم خاک بر سرم شد .

کف پام به طرز عجیبی می سوخت خار مژگان پونس گم شده بد جوری به جونم نشسته بود . پا در دست و انگشت به دهان نشستم ، نگاهی به دور و برم انداختم و به فکر فرو رفتم .....

+ نوشته شده در 86/07/19ساعت توسط امیر |

سلام .

"دین  ایده های خاصی  در بطن خود  دارد که مقدسات،  یا  محرمات یا مانند  آن  نامیده می شوند  .  و معنای  مقدس و محرم  بودن شان این  است که 'شما  نباید یک کلمه  حرف بد در  مورد این ایده  ها یا انگاره  ها بزنید. مبادا  چنین  کنید. چرا نباید؟  چون که نباید.  اگر کسی  به حزبی رأی  دهد که شما  مخالف آن باشید،  تا می  توانید به او  انتقاد  کنید، بی آن  که کسی برنجد. اگر کسی فکر می کند که مالیات باید کم یا زیاد شود شما آزادید که نظر او را به چالش بگیرید.   اما وقتی نوبت باورهای  دینی می رسد،  اگر کسی بگوید  به لحاظ شرعی 'من نباید  یکشنبه  ها چراغی روشن  کنم'، شما  صرفاً  باید گویید ' به  اعتقادتان  احترام  می گذارم' . -----------------------------------------------------داگلاس آدامز

هدفم از نوشتن متن بالا معرفی یک کتاب به نام "پندار خدا" بود.
اخیرا کتاب پندار خدا نوشته ی زیست شناس و نویسنده ی انگلیسی، ریچارد داوکینز منتشر شده. که  در ماه نوامبر 2006 در رده ی دوم کتاب های پرفروش آمازون قرار گرفته.

در مقدمه ی "پندار خدا"، داوکینز چهار پیام اصلیِ کتاب رو با عناوین زیر لیست می کنه :

  • بیخدایان [اتئیست ها] می توانند زندگی شاد، سرشار، متعادل، و از لحاظ فکری پرباری داشته باشند.
  • انتخاب طبیعی و دیگر نظریه های علمی بهتر از "فرضیه ی وجود خدا" به کار تبیین جهان جانداران و چه بسا کل کیهان می آیند.  
  • نباید کودکان را به کیش والدین شان دانست و بر آنها برچسب دین خاصی زد. اصطلاحاتی مثل "بچه کاتولیک" یا "بچه مسلمان" باید منزجرکننده محسوب شوند.
  • بیخدایان باید به بیخدایی خود مفتخر باشند، نه شرمنده. زیرا بیخدایی فرد نشانه ی صحت و استقلال ذهن اوست.


البته درابتدای کتاب نویسنده با جمله زیر یک استثناء هم قائل می شه ..

"عنوان کتاب من، پندار خدا، به خدای انشتین و دیگر دانشمندان روشن اندیشی که در بخش پیش نام بردم ربطی ندارد. به همین سبب لازم بود که دین انشتینی را از دامنه ی بحث بیرون بگذارم:  دیدگاه انشتینی ظرفیت اثبات شده ای برای گیج کردن دارد. در ادامه ی این کتاب من تنها دربارۀ خدایگان فراطبیعی سخن می گویم
"



من نمی کوشم خدایی شخص وار را تصور کنم؛ شگفتی از ساختار جهان، تا جایی که توان کافی برای درک جهان بدهد، ما را کفایت می کند.

آلبرت اینشتین

هنوز کتاب رو کامل نخوندم ولی می تونم ادعا کنم که کتاب فارغ از بحث خدا باوری ایده های جالبی رو مطرح می کنه که حتی یک خواننده خر مذهب هم در صورت دوری از تعصب می تونه از اونها سود ببره  ...


+ نوشته شده در 86/07/16ساعت توسط امیر |

سلام .

از تبریکات خیلی ممنون  ، بابت شیرینی هم می تونید برید به  حساب من هر چی دوست دارید بخرید یعنی شما هر جا رفتید بگین ما رو امیر فرستاده  دیگه کارتون نباشه .....

چند روزیه داره تلویزیون واسه پخش یک فیلم تبلیغات می کنه .
فیلم توبه نصوح ساخته محسن مخملباف که البته تلویزیون اسمی از مخملباف نمی بره .
این فیلم یکی از پر بیننده ترین فیلمها در زمان خودش بوده (1361) که به  الگوی فیلم اسلامی هم شهرت پیدا کرد  و تقریبا در همه ادارات ، مدارس ، مساجد ، زندانها و....به نمایش در اومد .  هر چند که از نظر منتقدین فیلم چندا جالبی هم نبوده . مسئول حسابداری شرکت  می گفت وقتی برای دیدن فیلم می خواسته به سینما بره ، خانواده و  دوستاش جلویه اون رو گرفتن و بهش گفتن نرو که تو این فیلم مرده از قبر پا میشه !!!

حالا شما حتما ببینید ، مرده با شما کاری نداره .

و اما خود مخملباف حکایت دیگه ای داره ، کارگردانی که الان مقیم فرانسه شده و از توبه نصوح به فیلم "سکس و فلسفه" رسیده . اگه وقت کردین حتما یه سری به سایت مخملباف بزنید و به فیلمنامه ها از جمله به نوبت عاشقی یه نگاهی بندازید . http://www.makhmalbaf.com .

«توبه نصوح اين است كه بنده خدا طورى توبه كند كه تاآخر عمر به گناه باز نگردد» (امام صادق (ع))

گفتم آهندلی کنم چندی    --------------------     ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیکنامی رفت  ----------------------   نوبت عاشقی ست یک چندی
+ نوشته شده در 86/07/10ساعت توسط امیر |

سلام .

یک شب تو سال 59 بود . به همین تاریخ .
آخرایه شب بود و  رادیو وضعیت قرمز اعلام کرده بود . 
تقریبا همه جا خاموش بود و البته مردم هم با گوش پر از صدای آژیر،
خودشون رو به آب و آتیش نمی زدن .

و خب هیچ اتفاق خاصی هم رخ نداد مگر اینکه من متولد شدم .....................
+ نوشته شده در 86/07/08ساعت توسط امیر |

 بوی مهر پر ازخاطره ست .

 هرچند که الان خیلی فرق کرده و دیگه مثله قدیم بو نمیده . بوی مهر رو می گم .

با این جمله مادرم که می گفت "مواظب خودت باش"  یادم میاد از:

 شیطنت ها تو راه مدرسه از همیشه دیر رسیدن ها از دوچرخه های چینی و از جلو نظام

از کلاسایه گچ و تخته از پنکه های سقفی - از مشق نوشتنایه تو زنگ تفریح و  از توالت های خط خطی(*)

از اتوبوسایه برگشتن و از ترقه های بین راه - از زنگ خونه مردم و از در رفتن ها .......

از خونه که اون هم حکایت خودش رو داشت . لوسین و دنی و چار دست و سگ آقای پتیول تا اسکیپی و بچه های کوه آلپ ..............

بعدش هم که رفتن  یواشکی تو کوچه و فوتبال و الهی به امید تو .....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

* : - گاهی وقتا فکر می کنم که ما از اون نوشته های رو درو دیوار توالت ها بیشتر یاد گرفتیم تا از کتابا

+ نوشته شده در 86/07/05ساعت توسط امیر |












در مورد عکس :

جسد یک کودک هندی که بر اثر نشت

گازهای سمی از یک کارخانه شیمیایی

فوت کرده .

این عکس نماد حرص و آز جامعه صنعتی

است .

 


 


 


 








بیتوته کوتاهی ست جهان
                                                                                                         در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرم ساری جبران ناپذیری ست

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو

درخت،
جهل معصیت بار نیاکان است
و نسیم
         وسوسه یی ست نا به کار.



مهتاب پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگو
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو

هر دریچه ی نغز
بر چشم انداز عقوبتی می گشاید
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست


و آسمان سر پناهی
تا به خاک بنشینی

و  بر سرنوشت خویش                                                                                                                                                    گریه ساز کنی.

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم


 چیزی بگوی،
هرچه باشد

چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگ واران ژولیده

                آبروی جهان اند.

عصمت به آیینه مفروش
که فاجران نیازمندتران اند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی

-------------------------------------------------------------- شاملو

+ نوشته شده در 86/07/03ساعت توسط امیر |