همیشه از شنبه ها متنفر بودم .
بیشترین مشق رو تو مدرسه برای روز شنبه می نوشتیم و امتحانها حتما شنبه بود به علاوه مراسم ویژه اول هفته .
سربازی که رفتم شنبه ها همه هر چی سربازو سرهنگ و ... تو تهران بود جمع می شدن ونک (نه خود میدون) تا یه پرچم رو ببرن بالا . بعدش هم جلوی فرمانده میدان رژه برن که نکبتی بود.
حالا هم که بیشترین ترافیک و سر و صدا و قراره کاری مال شنبه ست (مخصوصا اگه جناب مدیر عامل سر صبح شنبه در بدو ورود پاشون گیر کنه به سیم یه سه راهی برق که یه بدبخت از همه جا بی خبر از وسط سالن رد کرده .... و با کت وشلوار مرتبی که برای جلسه پوشیده و سایر مخلفات بره تو دره اتاقش)
فکر کنم که یه روز شنبه بمیرم . به سوی تو
اکنون،
نه کلامي به مثابه مصداقي
که صوتي به نشانه ي رازي
...
يادگاريم و خاطره اکنون
دو پرنده
يادمان پروازي
و گلوئي خاموش
يادمان آوازي.
امروز اصلا حوصله ندارم و به خاطر همین بهتون سلام نمی کنم
از صبح نشستم پشت کامپیوتر و فقط تو وب ملق انداختم بقیه ام که طبق معمول فقط دارن
می لومبونن (حداقل مفت خوری به راهه) .
کسی اجبارت نکرده دانلود کنی .اصلا دلم خواسته آهنگ قدیمی واسه دانلود بذارم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي ...
خدا را شاکریم که تمام سریالهای تلویزیونی به خیر وخوشی تموم شد و باز هم بندگان خدا توانستند مشت محکمی بر دهان شیطان رجیم بزنند ، خب الحمدالله .
· سریال میوه ممنوعه با اینکه داستان من و تو نبود اما تا قبل از قسمت آخر مثل خوندن یک قصه ، شیرین بود .
و اما قسمت آخر : حاج آقا فتوحی رفتند مسجد و بعد از کلی مشاعره با حاج اقا میر فندرسکی ، دست خدا رو گذاشتند تو حنا و خدا هم برای اینکه جلوی این هم بیننده تلویزیونی ثابت کنه هنوز وجود داره مجبور شد برای بارn ام طبق معمول معجزه کنه .
بعدش حاج آقا گم شدن و همه در جستجو (دستت رو تو دماغت نکن!!!)
وباز هم طبق معمول!!! حاج آقا پیدا شدن و تصمیم گرفتن در پروسه وصال حاج خانم رو به آغوش بکشند که با رشادت آقازاده (سینا) و سایر اجناس مذکر حاضر جلوی این حرکت بی ناموسی گرفته شد و همه چی ختم به خیر شد. (پودر لباسشویی گاج خوشمزه و لذیذ +(|)=:=))
در آخر هم یک کنسرت تلفیقی از دف و گیتار برگزاز شد که صدای ساکسیفون می داد و در نهایت با اینکه آقا سینا با این همه گرفتاری اصلا درس نخونده بود ولی کنکور قبول شد .
(البته ناگفته نمونه به خاطر اینکه من آدم خیلی روشنفکری هستم معمولا به جز برای دیدن فوتبال و سریال پرستاران سراغ تلویزیون نمی رم ولی خب این بار اغفال شدم اونم به خاطر نصیریان.)
· تلویزیون اما نشون داد که هنوز در ارائه برنامه های هنری چقدر هنرمنده اونها این بار تصنیف شور انگیز "ای ایران" استاد شجریان رو توسط یک گروه سرود و با ارگ و کیبورد اجرا کردن تا دست افتخاری رو از پشت بسته باشند .
· جناب پرزیدنت بوش هم به جای عید فطر ، سال نو هجری قمری رو تبریک گفت – به نظر می رسه وجود شورای نگهبان تو امریکا هم لازمه تا دیگه هر کسی نتونه رئیس جمهور بشه و یا حداقل یک تست هوش از کاندیداها بگیرن .
· و باز هم تیم لنگی ها با خوش شانسی از یک شکست سنگین فرار کرد!!!
· بی سرو تهی مطالب و جمله نبندی ها رو هم به گندگی خودتون ببخشید آخه متعجلم (عجله دارم) و باید برم.
سلام..
چند
روز پیش داشتم عکسی رو به دیوار مزین می کردم که یکی از پونس ها به روی زمین افتاد
. همه جا رو گشتم ، همه چیزی رو پیدا کردم (حتی گمشده های خونه قبلی) الا پونس .
گذشت تا دیروز .
خسته و
گرسنه از شرکت به خونه رسیدم و غذا رو گرم کردم .
بد
نیست بدونید در راستای بهینه سازی و جلوگیری از اتلاف وقت به جهت جمع کردن روزنامه
(سفره سابق) معمولا پشت میز کامپیوترم غذا می خورم . (حتما تائيد می کنید که هیچ
ربطی به تنبلی نداره) . البته این میز کاربردهای زیادی داره و تقریبا چیزی شیبه
ماشین های کاروان هست با کمبود یک دستشویی .
بشقاب
به دست و کاسه به سر به سمت میز رفتم ، جایی برای غذا خوردن نبود ، به ناچار
روزنامه ای رو با پا روی زمین پهن کردم البته
روی زمین بود و من فقط یک صفحه بدرد نخور رو انتخاب کردم و با پا پیش کشیدم .
از
جزئیات و شرح اقلام خوراکی درون سفره و
همچنین پروسه فرو دادن غذا بگذزیم .
از
خوردن که فارغ شدم فکر جمع کردن ظرف ها واقعا عذاب آور بود . با این شکم پر ، پلک
زدن هم مشکل بود چه برسد به جمع کردن ظرفها . و تازه تو اون لحظه بود که فهمیدم زن داشتن چه مزیت هایی داره !!! مثلا می تونی
ظرف های زنت رو هم جمع کنی و با این وسیله ابراز عشق کنی (خاک بر سرت امیر)
چاره
ای نبود ، تصمیم گرفتم با یک حرکت انقلابی همه ظرف ها رو یکجا به سر منزل مقصود
برسونم .
روزنامه
مچاله شده ( سفره سابق مچاله شده ) و بطری آب رو به زیر بغل زدم ، قابلمه با ظرف
ها تو یک دست و ماست همراه با بشقابی روی آن در دست دیگر ، لیوان به دهن و ..... (من
واقعا شرمندم ، من اینجوری نبودم )
تعادلم
رو حفظ کردم و به راه افتادم . همه چیز
داشت خوب پیش می رفت که ناگهان نمی دونم چه شد که گرفتار تیر غیب شدم و به زمین چسبیدم .
قابلمه
با محتویاتش یک طرف ، ظرف ها ولو شد ، خورشت ریخت ، ماست چپه شد و در نهایت راحت
بگم خاک بر سرم شد .
کف پام
به طرز عجیبی می سوخت خار مژگان پونس گم شده بد جوری به جونم نشسته بود . پا در
دست و انگشت به دهان نشستم ، نگاهی به دور و برم انداختم و به فکر فرو رفتم .....
در مقدمه ی "پندار خدا"، داوکینز چهار
پیام اصلیِ کتاب رو با عناوین زیر لیست می کنه :
من نمی کوشم خدایی شخص وار را تصور کنم؛ شگفتی از ساختار جهان، تا جایی که توان کافی برای درک جهان بدهد، ما را کفایت می کند.
آلبرت اینشتین
هنوز کتاب رو کامل نخوندم ولی می تونم ادعا کنم که کتاب فارغ از بحث خدا باوری ایده های جالبی رو مطرح می کنه که حتی یک خواننده خر مذهب هم در صورت دوری از تعصب می تونه از اونها سود ببره ...
هرچند که الان خیلی فرق کرده و دیگه مثله قدیم بو نمیده . بوی مهر رو می گم .
با این جمله مادرم که می گفت "مواظب خودت باش" یادم میاد از:
شیطنت ها تو راه مدرسه از همیشه دیر رسیدن ها از دوچرخه های چینی و از جلو نظام
از کلاسایه گچ و تخته از پنکه های سقفی - از مشق نوشتنایه تو زنگ تفریح و از توالت های خط خطی(*)
از اتوبوسایه برگشتن و از ترقه های بین راه - از زنگ خونه مردم و از در رفتن ها .......
از خونه که اون هم حکایت خودش رو داشت . لوسین و دنی و چار دست و سگ آقای پتیول تا اسکیپی و بچه های کوه آلپ ..............
بعدش هم که رفتن یواشکی تو کوچه و فوتبال و الهی به امید تو .....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
* : - گاهی وقتا فکر می کنم که ما از اون نوشته های رو درو دیوار توالت ها بیشتر یاد گرفتیم تا از کتابا
|
|