تبليغاتX
در بزم و رزم زندگي
سلام
و شبمون به یلدا رسید  .......




هرکه مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار ِ سفر کرده به تنها نرود

بادِ آسایش ِ گیتی نزند بر دل ِ ریش
صبح ِ صادق ندمد تا شب ِ یلدا نرود

بر دل آویختگان عرصهء عالم تنگ است
کان که جایی به گِل افتاد ، دگرجا نرود
هرگز اندیشهء یار از دل ِ دیوانهء عشق
به تماشای گـُل و سبزه و صحرا نرود
به سر ِ خار ِ مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر ِ دیبا نرود
با همه رفتن ِ زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود ، پیش ِ تو زیبا نرود
باغبانان به شب از زحمت ِ بلبل چونند؟
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود

همه عالم سخنم رفت و به گوشی نرسید
آری انجا که تو باشی سخن ِ ما نرود.

+ نوشته شده در 86/09/30ساعت توسط امیر |

سلام.

شما خوب هستید ؟ اگر از حال ما جویا شوید ، عارضم خدمتان که بد جور گرفتار زکام گشته ایم و ملالی نیست جز همین یک ملال . 

مشکل بزرگ البته گرفتگی گلو است و صدایی که از ته چاه می آید و بیشتر آدم را یاد داریوش و لوله بخاری می اندازد و بهانه ایی به دست همکاران که از این بی زبانی ما نهایت استفاده را کرده و جبران بلبل زبانی هایی عهد ماضی را سرمان در بیاورند .  فقط امیدوارم این عید قربانی ما را با زبان بسته ها اشتباه نگیرند .

فعلا که خودمان را بسته ایم به شلغم و بوخور تا شاید افاقه کرده ، توفیری حاصل شود  . 

و البته شاید رفتیم شلمرود و خود را به دست مادر سپردیم که طبیبی حاذق تر نیافته ایم تا کنون . ولی همچنان نیازمند  دعای سبزتان هستیم.



------------------------------------------------------------

بچه جان تخته سیاه است          , نوشتی...نقطه.

گفتنش نیز گناه است                   ,نوشتی ... نقطه .

بچه جان دیکته امروز همین درد دل است .

و خدا پشت و پناه است            نوشتی ... نقطه .

بنویس , آب , نه   ,  نان,   نه   ,   سارا

دختری چشم به راه است         نوشتی ... نقطه .

بنویسید : پدر خسته که از راه آمد

دست خالیش پر آه است         ...نوشتی ... نقطه .

هیچ فرقی که ندارد زمستان و بهار

جامه ام شال و کلاه است ,        نوشتی ... نقطه .

 بنویس(  با توام گوساله  )  :

نیمرو قسمت من بوده و کوکب خانم

لقمه مان نان و گیاه است        ,نوشتی ... نقطه.

باز باران زد و آن مرد نیامد ,بنویس!

اشک یخ بسته گواه است     ,  نوشتی ... نقطه .

بنویسید : که آینده که می دا ند چیست ؟

کار امروز تباه است ,نوشتی نقطه .

بین  دارای    کتاب من وتو      فرقی است

او گدا   مال تو   شاه است             ,نوشتی ... نقطه .

بچه جان , رنگ انار است دل همسایه

خوشی اش گاه به گاه است        , نوشتی ... نقطه .

 بنویس  (کره خر ):

گریه و خنده ی ما سوته دلان وارونه است

فرق در نوع نگاه است ,             نوشتی ... نقطه .

درس امروز تو نامردی این زندگی است

رنگ این تخته سیاه است ,               نوشتی نقطه
------------------------------------------------------------------------------------------
شاعرش رو یادم نیست
+ نوشته شده در 86/09/28ساعت توسط امیر |

سلام . خوبید ؟
آقا سریع بریم سراغ اصل مطلب که کار داریم. 
کار به اینجا رسیده بود که مخالفت علی ، مجوز انجام هر کاری بود و این قضیه داشت به بچه های دیگه هم سرایت می کرد . مثلا یکی از بچه ها که لیسانس حسابداری داشت برای ایکه خرجش رو در بیاره عصرا تو رسالت بلال می فروخت !!! (می رفت رسالت که کسی اون رو نشناسه) . یه روز که ما هم رفته بودیم یه سری بهش بزنیم تصمیم داشت یه فرغون پر از بلال رو از میدون به اون شلوغی رد کنه و ببره جلوی مسجد . من به شوخی بهش گفتم دیوانه بیا فرغون رو از پل عابر ردش کنیم که وسط ماشینا مجبور نباشی با فرغون ، بابا کرم برقصی  که علی آن لاین داد مخالفت سر داد که نه ، ملت رو پل زابه را می شن  ، همین حرف کافی بود که  من یه طرف و اون دوستومن هم از دسته فرغون بگیره و از پله های پل بالا بریم  ، امین و محسن هم خودشون رو زدن به اون راه که مثلا ما رو نمی شناسن ، خلاصه همه ملت روی پل مجور شدن از اون ور پل بیان پایین تا  ما رد شدیم و بعد دوباره برگردن . و علی هم البته کلی بعدش غرغر کرد و رفت رو اعصاب ما .....................
یه مدتی گذشت و همه یه کاری واسه بعد از ظهر پیدا کردیم ، علی رفت ایران سیستم ، من رفتم یه شرکت تو فلسطین و امین و محسن هم بیشتر دنبال کار سخت افزار بودن  . این شد که تصمیم گرفتیم از خوابگاه محل خدمت تو ونک که شلوغ هم شده بود بزنیم بیرون و خونه بگیریم تا شب محدودیت رفت و آمد نداشته باشیم .
امین و محسن رفتن ده ونک یه جایی گرفتن و من و علی هم رفتیم حاشیه بلوار شقایق (نزدیک میدون نور)
که البته این خونه رو زن عموم که خودشون همون نزدیکیا زندگی میکردن برامون پیدا کرده بود . و حالا  تازه شروع ماجراست چون تا الان فقط دو ماه از خدمت مقدس سربازی بگذشته است .

دیگه بسه ، باشه واسه بعد

بازم پی نوشت :
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1 - درسته که متن بالا از نظر جمله بندی  و ادبی در سطح جام جهانیه و لی شما زیاد جدی نگیریدش و به این ادبیات Refrence ندین.
2 - به ستاره : با علی در مورد شما صحبت کردم ، گفت حالا ببینم . شاید ، احتمالا!!!!
3 - این پی نوشت ها بد آموزی هایه مانداست
4 -  اگه اومدین نمایشگاه هفته پژوهش ، از طرف شرکت هستیم در خدمتتون .
5 - این آبجی مونایه ما معلوم نیست کجاست ، اگه کسی دیدش یه تک بزنه
+ نوشته شده در 86/09/22ساعت توسط امیر |

    چند تا نکته مهم به ذهنم رسید که لازم دیدم در این وقت عزیز خدمتون عرض کنم

1 - اون روز یکی از خانوم های همکار تو شرکت پرسید که :

سوال : اگه یه ابر داشته باشی باهاش چی کار می کنی ؟
جوابی که فکر نکرده و با بی حوصلگی گفتم : چه می دونم!!!! ممممم  روش می خوابم
فید بک خانم همکار با عصبانیت :  واقعا که چقدر شما بی ادب و بی احساسید !!!!
با قیافه ای شبیه احمقها و کمی هم تعجب : جانم !!!
خانم همکار با نگاه عاقل اندر سفیه : ابر نماد همسره آدمه . آقااااااااااا (این آقا رو خیلی بد جور گفت)
بنده مستاصل :بعله ،  خواهش می کنم !!!

آخه یکی نیست بپرسه اینم سواله تو می پرسی ، دیوانه !

2 - دیشب یه هزار پا کشتم که رسما دو هزارتا پا داشت (خداییش بزرگ بود ، اگه پاهاش نبود می گفتم ماره)
ولی هر چی به پاهاش نگاه کردم حتی یه دمپایی پاره هم به پا نداشت ، فکر کنم اونم جزء ایتام بود .
و حیف که زیر دوش بودم وگرنه مثله فهیم یه عکس ازش می گرفتم .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت  :
1 - خل شدیم رفت پی کارش



+ نوشته شده در 86/09/20ساعت توسط امیر |

 


گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود                  گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود

گفتم که چرا مهر تو ای ماه بگردید                      گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود

گفتم که قرین بدت افکند بدین روز                       گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود

گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش گفتا که شفا در قدح بازپسین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود                  گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود

گفتم که تو ای عمر ،چرا زود برفتی گفتا چه توان کرد ،  مگر عمر همین بود ؟!!!

 

+ نوشته شده در 86/09/17ساعت توسط امیر |

سلام . روز برفی تون بخیر .

این چند روزی که یار دوران غار (رفیق خدمتی) سرمون خراب شده بود ، یاد آور خاطرات تماما خوب گذشته بود . روزای اول خدمت که 4 نفر بودیم، تو یک اتاق ،داخل ستاد ناجا نزدیک ونک ، من و محسن و امین که اصفهانی بودند و همین دوستم علی که بچه ارومیه بود .

محسن و امین لیسانس سخت افزار شون رو از صنعتی اصفهان گرفته بودند و علی هم تو آزاد "خوی" درس خونده بود .

من و محسن وامین از همن شب اول پرده های حجب و حیاء رو یکی پس از دیگری به سویی افکندیم (به عبارتی دریدیم) ولی علی همچنان پاستوریزه رو اعصابمون راه می رفت (بلافاصله بعد از غذا سفره رو جمع می کرد ، برای شستن ظرفها 2 ساعت وقت می گذاشت ، درخلقت کائنات به شدت فکر می کرد و از همه بدتر سر وقت می خوابید . ...) . ولی در کل بچه پایه ای بود و ما تقریبا هر شب تو یه سوراخی از تهرون سرک می کشیدیم ، از خیل مکان های روشنفکری که بگذریم باید از پارک ملت و پارک ده ونک (پارک نمی دونم چی چیو الدوله )که متعلق به یکی از وزرای زمان شاه وزوزک بوده به شدت یاد کنم .

 

توصیف پارک ملت  :

 ماره....مولک ، باده ... کونک ، کیم و لیسک ، ( اینا دقیقا حرفای مردک قاقالیلی فروشی بود که جلوی پارک ملت جهت فروش مارمولک پلاستیکی ، بادکنک و تنقلات به طفلان معصوم حواله می کرد و کلمات رو ا لبته تا جایی که نفس داشت ، می کشید – بازاریابی با متد موج چهارم ) .

بستنی فروشی روبه روی پارک که بستنی قیفی رو با ارتفاع دسته بیل به دست خلق الله میداد و البته نکته جالبش رد شدن ملت بستنی به دست از خیابان به قصد خوردن بستنی در پارک بود که نمی دونستن حواسشون به ماشینا با شه یا به بستنی در حال ریزش . به هر صورت تو این موقعیت رد شدن از خیابون اونم با 4 تا بستنی می تونه کلی مردم رو سرگرم کنه .

از پل داریوش و حوالی پارک مثله برجای اسکان ، مجتمع کامپیوتر میرداماد ، هایدا ، بوف و ورزشگاه آرارات و .... که هر کجا یه ردی از خودمون گذاشتیم بگذریم که الان باید برم .

ولی ادامه دارد

+ نوشته شده در 86/09/10ساعت توسط امیر |

فقط نمی دونم این چند روزه چه جوری گذشته . هر چند که شما هم نمی دونید .

یکی از دوستان دوره خدمت هم حالا خیر سرش می خواد تعطیلات آخر هفته !!! رو بیاد مشهد . خراب شه رو سر من که خودم اینجا زیادیم .
این روزا چقدر به جمعه ها محتا جم . طرفم یک آدم مبادی آدابی که پدر آدم رو در میاره ، به گمانم ساعت 5 صبح جمعه باید بریم کوه و مطمئنا اگه رفتیم همونجا خفش می کنم .





+ نوشته شده در 86/09/06ساعت توسط امیر |

سلام .

 

امروز تو یه سایت خبری خوندم که طی یک نظر سنجی از نسوان آمریکایی این سوال رو پرسیدن که  دوست دارید شوهرتون چه ویژه گیهایی داشته باشه

و اونها هم نامردی نکردن و اکثرا گفتن : "فقط دوست دارم شوهرم من رو بخندونه !!!".

 

آدم می مونه با این همه یال و کوپال چی بگه.

 

استفاده ابزاری از مرد در حد نمکدون و یا خیلی محترمانه تر ، دلقک.

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هر چند که اگه انتظار دیگه ای نداشته باشن ، چندان هم بد به نظر نمی رسه . هان !!!
+ نوشته شده در 86/09/01ساعت توسط امیر |