+
نوشته شده در
87/04/20ساعت توسط امیر
|
سلام .
امروز برای انجام یه کار نرم افزاری با یکی از همکارا به یه اداره دولتی
رفته بودیم . این بنده خدا الان استاد دانشگاهه و بیشتر برای مدیریت پروزه
های شرکت با ما همکاری می کنه . غرض از این بیوگرافی مختصر تعریف ماجرایی
بود که این بنده خدا تو راه برگشت به شرکت برای من تعریف کرد:
تو ماشین نشسته بودیم و صحبت از خاطرات و گذشته نه چندان دور بود که گفت :
تازه لیسانسم رو گرفته بودم و با کلی امید و آرزو مدرک به زیر بغل برای دیدن نامزدم راهی مشهد شده بودم
اون اوایل هنوز مشهد کسی رو نداشتم به جز خونه پدر خانومم که از اون خونه های قدیمی و بزرگ شهر بود .
و االبته تا دلت بخواد اتاق اضافه برای زندگی و از همه مهمتر همجواری نامزد مکرمه .....
چند روزی رو با سختگیری های پدر خانومم با حفظ فاصله شرعی و رعایت کلی خط
قرمز ریز و درشت دیگه گذروندم . واقعا روزا و مخصوصا شبای بدی بود .. آب
در کوزه ما ....
خلاصه کار به جایی رسید که پدر خانومم عذر منو خواست و گفت تا وقتی که
عروسی نگیری و زن گرفتنت رو در و همسایه جار نزنی حق نداری پاتو تو این
خونه بذاری .. بحث کردن فایده ای نداشت و از طرفی برای من که تازه شرکت
رو تاسیس کرده بودم گرفتن عروسی به این سرعت مقدور نبود و از طرفی دوری از
خانم هم طاقت فرسا ...
یه خونه اجاره کردم و هر از چند گاهی به صورت کاملا مخفیانه و با همکاری
خانومم به خونشون می رفتم و زیر درخت گردو با هم حافظ می خوندیم ( آره جون
عمه ت . حیف که حضرت حافظ ریق رحمت رو سر کشیده و گرنه ...) .....
یه شب که با هم زیر درخت با هم طبق معمول مشاعره (شما بخونید معاشقه )می
کردیم ناگهان سر و کله پدر زن جبارم پیدا شد ..... خانم گرانقدر از ترس
به توی زیر زمینی خزید و درو سه قفله کرد منم از سر ناچاری زدم توی
دستشویی قدیمی و کاه گلی گوشه حیات ....
چشمت روز بد نبینه که متوجه شدم پدر خانم گرام هم قصد همین کار رو داره ..
می دونستم که اگر بفهمه باید قید ازدواج رو بزنم ، حتی اگه می تونستم توی
چاه توالت هم حاضر بودم قایم بشم . با بدبختی دست و پام را به لبه های
دیوار گیر دادم و به سقف چسبیدم به طوری که کاملا پایین رو می دیدم .
جاتون خالی که در بهترین شرایط داشتم بهترین تصاویر ارسالی رو می دیدم و
گل و بلبل قضیه جایی بود که حاج آقا سیگاری هم روشن کرده بود و با دل صبر
در حال خلق آثار هنری ...
10 دقیقه ای گذشته بود ...همه جام داشت می لرزید و دیگه قوت فشار دادن دست و پا به دیوار رو نداشتم
حاج آقا نشسته رو توالت ، من چسبیده به سقف ، ....فقظ چند ثانیه طول کشید
تا شرایط عوض بشه ... حاج آقا چسبیده به توالت ، من نشسته رو حاج آقا
در توالت رو باز کردم و تا جایی که نفس داشتم دویدم ..
فردای اون روز خانمم زنگ زد و گفت که باباش خواسته برم اونجا ... با ترس و
لرز و البته با قیا فه ای از همه جا بی خبر رفتم خونه پدر خانمم ، وقتی
پدر خانمم رو دیدم دو تا پاش تو گچ بود و به نظرم هنوز رد سنگ توالت رو
صورتش مونده بود ، با ناله شروع کرد به حرف زدن : بابا جان تازگیا تو محله
ما دزد زیاد شده و منم که توان سابق رو ندارم . از فردا وسایلت رو جمع کن
و بیا همینجا ، هم پیش خانومت هستی و هم حواست به خونه هست ........
+
نوشته شده در
87/04/15ساعت توسط امیر
|
تو این همه سال بی حاصل فقط کنسرو کله پاچه ندیده بودم که اونم به لطف متخصصان وطنی میسر شد . البته با توجه به حجم حداقلی جهت یک پرس کله پاچه و اندازه کنسرو که چیزی حدود ۱۰ سانت بود به نظرم این گوسفند رو با دستکاری ژنتیکی و در موسسه رویان آماده طبخ و چپوندن تو کنسرو کردن
فعلا که دارم دنبال خونه می گردم (لب بامی - سر کوهی .... یا حتی لونه سگی .... )
+
نوشته شده در
87/04/09ساعت توسط امیر
|